ماشین سیاست میامی آمریکا اوباما آمریکایی

ماشین: سیاست میامی آمریکا اوباما آمریکایی دولت ترامپ دونالد ترامپ کنگره آمریکا انتخابات ریاست جمهوری

گت بلاگز اخبار اجتماعی یکی از بچه‌هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد ، نوزاد چند روزه‌ام را ۵ میلیون تومان فروختم

«در منزل وضع حمل کردم، تنها و خمار بودم. فرزند م هم از خماری و نبودِ شیرخشک مُرد. حتی پول بیمارستان رفتن هم نداشتم و بند ناف نوزاد رو خودم بریدم. دو روز بود که

یکی از بچه‌هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد ، نوزاد چند روزه‌ام را ۵ میلیون تومان فروختم

نوزاد چند روزه ام را ۵ میلیون تومان فروختم/یکی از فرزند هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد

عبارات مهم : فرزند

«در منزل وضع حمل کردم، تنها و خمار بودم. فرزند م هم از خماری و نبودِ شیرخشک مُرد. حتی پول بیمارستان رفتن هم نداشتم و بند ناف نوزاد رو خودم بریدم. دو روز بود که نخوابیده بودم. هنگامی که بیدار شدم دیدم که فرزند م مُرده و شوهرم فرزند را دفن کرد.»

یکی از بچه‌هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد ، نوزاد چند روزه‌ام را ۵ میلیون تومان فروختم

«۶ سال پیش با یه مرد رابطه داشتم، با همون رابطه هم مبتلا به HIV و هپاتیت شدم؛ هنگامی که فهمیدم زیاد جهت فرزند تو شِکَمَم ترسیدم» گریه می کند، هوای اتاق خَفِه هست، زن که گریه می کند، هوا گرم تر می شود.

«مطمئنی که می خوای باهاشون حرف بزنی؟دِلِش رو داری؟» «بله.» «یکی است که شرایط حرف زدن داره، فقط طوری مصاحبه کن که اذیت نشه.» ۳۵ ساله هست، با دست هایی ترک خورده و پوستی تیره، موهایش را از تفاوت سر باز کرده؛ خاکستری با چندینه تار سفید و نامرتب، نیم ساعت قبل از ساعت تعیین شده است با لباسی محلی در راهروی “خانه خورشید” نشسته هست؛ مامن زنان آسیب دیده دروازه غار. به محض دیدنم بلند می شود و علی رغم تلاش جهت یک لبخند جمع و جور، ولی دندان های شکسته و تیره اش بیرون می زند، دست دراز می کنم، ولی دست می برد به موهایش، دستم را عقب می کشم.

«در منزل وضع حمل کردم، تنها و خمار بودم. فرزند م هم از خماری و نبودِ شیرخشک مُرد. حتی پول بیمارستان رفتن هم نداشتم و بند ناف نوزاد رو خودم بریدم. دو روز بود که

در یکی از اتاق های منزل خورشید یک میز نسبتا بزرگ با صندلی هایی نامرتب چیده شده است است که داستان آدم های زیادی را نظاره گر بوده؛ بی قضاوت، بدون اینکه کسی مجبور باشد در مورد گذشته اش پنهان کاری کند یا دروغ بگوید. زن در سمت چپ اتاق نشسته هست، دست هایش را گره کرده و ناخن های کوتاه و زرد را روی پوست و تَرَک ها فشار می دهد، پراکنده حرف می زند، ولی نسبت به اتفاقات رخ داده در زندگی اش آگاه هست؛ از آن روزها که حرف می زند، چیزی در گلوی زن و در قلب اتاق می شکند.«اون وقت دروازه غار زندگی می کردیم، به منزل خورشید رفت وآمد داشتم، در رفت و آمدهایی که به منزل خورشید داشتم، یکی از زنان مراجعه کننده این پیشنهاد رو داد که فرزند م رو بفروشم. اون گفت؛ کسی رو سراغ داره که حاضر میشود در ازای مبلغی فرزند م رو ازم بخره.»

۶ سال پیش از طریق رابطه جنسی با یک مرد مبتلا به HIV و هپاتیت شد. بیماری را باور نمی کند و باردار می شود، بعد از بارداری هم مرد قبول نمی کند که فرزند متعلق به اوست، وضع مالی خوبی هم نداشت که هزینه بیمارستان را بدهد یا هزینه زندگی فرزند را تقبل کند. زن ولی هنگامی که پای فرزند به میان می آید، ایدز و خطراتش را می پذیرد و با آگاهی هایی که در منزل خورشید به او داده می شود، متوجه این عنوان می شود که جهت نجات جنین از ایدز باید سزارین کند، هزینه سزارین هم نزدیک به ۱.۵ میلیون تومان و اوج بود، او در نهایت قبول می کند که از طریق واسطه نوزاد را به خانواده دیگری بدهد.

« مواد مصرف می کردم و شیشه، HIV هم داشتم، نمی خواستم که فرزند م به خطر بیفته و به همین خاطر قبول کردم ودر چند مرحله با فردی که واسطه بود و می خواست که فرزند م را به یه خانواده دیگه بده دیدار کردم. ۱۵ روز سریعتر از وضع حمل به بیمارستان امام علی رفتم و سزارین کردم و فرزند رو در بیمارستان به اونها تحویل دادم. هر چی هم کادر بیمارستان گفتن که به فرزند شیر بدم، قبول نکردم؛ چون می دونستم که از طریق شیردهی ممکنه HIV به نوزاد انتقال یافته بشه و به همین خاطر زیر بار نرفتم.

یکی از بچه‌هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد ، نوزاد چند روزه‌ام را ۵ میلیون تومان فروختم

به گفته زن، کادر بیمارستان از بیماری اش آگاه نبوده و به همین خاطر دارویی که باید در دو ساعت اول وضع حمل به نوازد در خطر مبتلا شدن به HIV خورانده شود را پنهانی به او می دهد. بعد از آن هم نوزاد را تحویل خانواده خریدار می دهد.زن در ازای فروش فرزندش، پنج میلیون تومان دریافت می کند و با آن یخچال و چند تکه لوازم اولیه منزل خریداری می کند، مقداری از پول را هم جهت پول پیش منزل هزینه می کند وباقی پول نیز خرج مواد می شود.«بعد از اون فرزند م روندیدم، دلم براش تنگ می شد؛ ولی هنگامی که می دیدم اوضاع خودم درست نیست و نمی تونم هزینه فرزندم رو بدم از اینکه به سراغش برم پشیمون می شدم. دوست نداشتم که فرزند م موقع هروئین کشیدن من رو ببینه، اگر شرایط مالی خوبی داشتم فرزند م رو نمی فروختم.»

«بعد از مدتی به منزل خورشید رفتم و به زن ارشد گفتم که جریان به این صورت بوده. شماره تماس واسطه رو به منزل خورشید دادم تابا اون خانواده تماس بگیرن تا فرزند رو جهت آزمایش ببرن که مشخص بشه HIV گرفته یا نه. خدا را شکر فرزند مسئله پیدا نکرده بود. هیچ شناختی ازخانواده ای که فرزند رو ازم خریدن، نداشتم. فقط می دونم که پدرش کارمند و مادرش هم منزل دار بود و توانایی نگهداری فرزند رو هم داشتن.» زن دلش می خواهد توضیح بدهد که جهت این کار مجبور بوده هست، او بارها تاکید می کند که دلش می خواسته فرزندش دست کسی باشد که آزار و اذیت نبیند، توسری خور نشود و در یک محیط سالم و آرام تربیت شود،«اگر کنار من بود که حتی هزینه خورد و خوراک شبانه روزی م رو ندارم باید چه می کردم؟ نمی خواستم فرزند م کوچک ترین آسیبی از جانب من ببینه.»

«در منزل وضع حمل کردم، تنها و خمار بودم. فرزند م هم از خماری و نبودِ شیرخشک مُرد. حتی پول بیمارستان رفتن هم نداشتم و بند ناف نوزاد رو خودم بریدم. دو روز بود که

او پیش از فروش این نوزاد هم دوبار باردار شده است است که هر کدام از این بارداری ها سرنوشتی جداگانه داشته هست. «ملایری هستم، پدرم سخت گیر بود، خانواده م، هنگامی که از خونه میرفتن بیرون تلفن رو پنهان می کردن، خیلی بهم سخت می گرفتن، ۱۷ ساله بودم که از خونه فرار کردم و به پایتخت کشور عزیزمان ایران اومدم، شب اول با یه پسری آشنا شدم که مهاجر و افغان بود. خانواده مذهبی ای داشت و من رو به خانواده ش معرفی کرد. خانواده ش هم اصرار کردن که باید بین ما صیغه محرمیت بخونن. به هم محرم شدیم و از اون یه دختر دارم؛ صدف.»

به اسم صدف که می رسد، انگشتان دستش را محکم تر قفل می کند، دختر هفده ساله ای که در حال حاضر در بهزیستی نگهداری می شود. «به صدف شناسنامه ندادن چون باباش افغان بود، خیلی می ترسیدم که چون اسم باباش تو شناسنامه من نیست، دستگیرم کنن، همه من رو می ترسوندن، من هم هیچ راهی بلد نبودم، از اینکه جهت شناسنامه دخترم اقدام کنم می ترسیدم. نمی تونستیم عقد دائم کنیم، چون او مجوز حضور در کشور عزیزمان ایران نداشت. حتی تا شرکت اتباع خارجه و سفارت افغان ها مراجعه کردیم، ولی کار به جایی نرسید. ازش جدا شدم؛ چون من رو آلوده به مواد مخدر کرده بود، جلوم شیشه می کشید، هرزه گی می کرد.»

یکی از بچه‌هایم از خماری و نبود شیرخشک مُرد ، نوزاد چند روزه‌ام را ۵ میلیون تومان فروختم

بعد از آن او با مردی آشنا می شود که بعد از مدتی به قتل می رسد، به همین خاطر به او مشکوک می شوند و مدتی را در زندان گذرانده تا برطرف اتهام شود. «۳ ماه و ۱۰ روز زندان بودم تا برطرف اتهام شد، همون موقع صدف رو سپردن به بهزیستی، بعد که از زندان بیرون اومدم و خواستم دخترم رو در بهزیستی ملاقات کنم، گفتن که از کجا بدونیم که این دختر توئه. گفتن که آزمایش DNA بگیر تا مشخص بشه، با اینکه صدف هشت ساله بود و من رو کامل می شناخت. اونها فقط فرزند م رو از پشت شیشه به من نشون دادن؛ دیگه ندیدمش، الان صدف ۱۸ ساله ست. بعد از اون هم باز آلوده به مواد شدم، پیش خودم فکر کردم که اگر منو در این اوضاع ببینه روحیه ش به هم می ریزه، از لحاظ مالی نمی تونستم تامینش کنم، دوست نداشتم دچار آینده خودم بشه و ترجیح دادم در بهزیستی بمونه. میخواستم آروم آروم مواد رو کنار بذارم، بعدش هم از طریق بهزیستی پیداش کنم.»

«بعد از کشته شدن اون مرد، صیغه یک نفر دیگه شدم، در همون وقت دوباره به مواد رجوع کردم از اون فرد باردار شدم، ولی فرزند م به علت خماری مُرد. در منزل وضع حمل کردم، تنها بودم، خمار بودم و فرزند م هم از خماری و نبودِ شیرخشک مُرد. حتی پول بیمارستان رفتن هم نداشتم و بند ناف نوزاد رو خودم بریدم. دو روز بود که نخوابیده بودم. هنگامی که بیدار شدم دیدم که فرزند م مُرده و شوهرم فرزند را دفن کرد.»

بعد از فوت نوزادش با مرد دیگری رابطه برقرار می کند که در نهایت آینده بارداری سومش به فروش نوزاد ختم می شود. «زمانی که خواستم فرزند م رو بفروشم، زیاد به آینده ش فکر می کردم. خودم چندان مهم نبودم. مطمئن بودم که در کنار من آینده درخشانی نداره. از طرفی مردی که با او بودم می گفت، باید ثابت کنم که فرزند جهت اونه. می گفت؛ پولی ندارم، جهت آزمایش DNA خرج کنم. من می خواستم که اون مرد رو نگه دارم، ترساندن می کرد که ترکم می کنه. نمی تونستم، دوباره فرزند بی شناسنامه رو بدون هیچ حمایتی نگه دارم. فکر می کردم، اگر اون رو بفروشم آینده بهتری داشته باشه. شب های زیادی نخوابیدم. بعد از چهار سال به واسطه م زنگ زدم و گفتم که می خوام فرزند م رو ببینم.»

زن در حال حاضر مواد را کنار گذاشته و متادون مصرف می کند، در یک منزل در شهر ری زندگی می کند و گاهی راه پله های مردم را تمیز کرده تا درآمدی کسب می کند. تحت پوشش بهزیستی هم است که از آن ماهی ۲۰۰ هزار تومان دریافت می کند، ماهیانه ۱۰۰ هزار تومان هم از منزل خورشید می گیرد، بطور میانگین ماهیانه ۴۰۰ هزار تومان درآمد دارد و وعده غذایی به اسم صبحانه و ناهار ندارد، او تنها یک وعده غذا در روز می خورد. امید به زندگی ندارد و افسرده هست. «چند ماه پیش جهت ترک متادون به کمپ رفتم و شب سکته خفیف کردم و زمانی به هوش اومدم که در بیمارستان بودم. مسئول کمپ گفت که چون متادون مصرف می کنم و این بیماری را دارم، اگر بخوام اونجا بمونم باید برگه ای امضا کنم که اگر اتفاقی افتاد، پای خودم باشه. باید برگه فوت خودم رو امضا می کردم و این کار رو نکردم. نصف بدنم تا چند روز بی حس بود و این به علت عدم مصرف متادون بود. بعد از اینکه فهمیدم HIV دارم دیگه با هیچ مردی رابطه نداشتم.»

سوالی نمانده هست، ولی این پا و آن پا می کند، صورت همه آدم هایی که در اتاق هستند، خیس هست، زن ولی از فروش فرزند اش پشیمان نیست، او بارها تاکید می کند که اگر معتاد نبود و فقط فقیر بود، می توانست به هر قیمتی فرزند هایش را حفظ کند. «مواد من رو وادار به هر کاری کرد. اگر مصرف مواد نبود و فقط دچار فقر بودم به هیچ عنوان فرزند م رو نمی فروختم، کسی که مواد مصرف می کنه به خاطر مصرف هزار و یک کار انجام می ده، من هنگامی که که مجبور می شدم، خود فروشی هم می کردم. در همون شهرری مردهایی بودن که تازه پاک شده است بودن یا مصرف کننده بودن که من با همونا هم ارتباط داشتم تا موادم تامین بشه.

مواد به من دستور می داد که چه کاری رو انجام بدم و چه کاری رو انجام ندم، هیچ اختیاری از خودم نداشتم، وگرنه هیچ کس دلش نمی خواد پاره تنش رو به غریبه بده. هنگامی که این فرزند بزرگ بشه و متوجه بشه که اونها پدر و مادر واقعی اون نیستن، یک ضربه معنوی بزرگ جهت اونه. این فکر من رو اذیت می کنه. اگر شرایط مالی خوبی داشته باشم، فرزند م رو برمی گردونم. اگر واقعا سالم بشم، این کارو انجام می دم.»

ایلنا

واژه های کلیدی: فرزند | نوزاد | خورشید | خورشید | خانواده | خانواده | بیمارستان | نوزاد چند روزه

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs